سايت شخصي پيام
دفتر کاهی من، لاشه ی قافیه ها
وبلاگ
آلبوم عکس
لينکستان
جملات کوچک و دوست داشتني
حقايقي جالب، خواندني و به درد نخور!
   «  آرشيو   صفحه اصلي وب لاگ »

123...4

موضوع : ياد گرفتيم که مي‌شود رفت..تاريخ : 10 April 2008   شماره : 10



 


قرار نبود عاشقات باشم
من
فقط ميهمان يک فنجان قهوه بودم
کمي فرصت از تماشا
و کافه
حجم غمگين دختران پايتخت

قرار نبود شاعر باشم
من
فقط
تماشا ميکردم

نميخواستم آوارهء جهان باشي
و من بهدنبال تو شهرها را بيايم
            
خيابانها را تمام کنم

همينجورياست؛
گاهي
قهوهات دير ميشود
و آوارهء جهان ميشوي
کاش تماشايات نميکردم
و قهوهام را ميخوردم
نميدانستم عاشقات خواهم شد


در هيچ شهري تو را نميبينم
رفتهاي
و هيچ کافهاي
بعد از تو قهوهاش نميآيد

ماهي سبزهروي ديوانه
روزگاري تو را خواهم سرود از تو بسيار



تو
قرار نيست خاطرهاي باشي از يک بعدازظهر
تفنگي باشي که شليک ميکند
                            
قرار نيست!
ميخواهم فرياد بزنم:
زني بود که از يک فنجان قهوه آغاز شد
در خيابان نگاهام کرد
و فهميدم که دوستاش دارم؛ شاعر شدم 

قهوهات را بخور
به دختري که نارنجي پوشيده بود
مدتهاست که فکر نميکنم


تو رفتهاي
و کافههاي ِ تداخل ِ صنفي
پلمپ ميشوند
شعرهاي عاشقانه
پلمپ ميشوند
و هرچه بعد از تو، بسته ميماند
تو رفتهاي

برميگردي
و تلخي قهوهها را از من ميگيري
آنوقت ديوانهات ميشوم
و برف
ميبارد
و برف
ميبارد
و برف
ميبارد





کاش زيبا نبودي
تا نميديدمات
گرچه
تقاوتي ندارد ...
تو اکنون
زيبايي
و من نميبينمات
لعنت به کافههاي بعد از تو

 

 

 

دلام توي خودش خورده از زمين
زنام را پلي بزرگتر کشيده با خودش بالا
و پس نميدهد اين پرواز ِ بلند از تو ديگر صداي زنگي هم

تنات که زني بود شبيه مادرم
من که شبيه زنها گريه ميکردم
و پل که کشيده رو به بالاتر ... راستي از چي؟
و نميپرسم چرا

اينجا تهران 
و هر چيز، شبيه ِ شدن
حتي اگر که از چي بپرسم وُ
بال بگيري ...

 

 

به ايستگاه برو
دست تکان بده
و با اولين قطار عصر
بمير

دنيا
همينقدر غمگين است

 

 

 

 

بيحوصلهام؛

 دلام نوشتن ِ طولاني و سطرهاي بلند و کشيده ميخواهد.

چيزي از جنس ِ نوشتههاي راحتتر ِ اواخر تابستان و پاييز. مينويسم، و راضي نيستم. بايد بيشتر نوشت. بايد اميدوار بود، و اميد داد. و من اين کار را خوب بلدم.

چراکه نه!

هي مينويسم باز. اينجا وبلاگ است: ديواري صاف براي روزنوشتها، اعلام وضعيت، موجوديت.

پس قرار نيست به کسي جواب پس بدهم که سطح ِ نوشتههاي اين ايامام، کجاست و چهقدر.

 وبلاگ ِ شخصي، چهارديواري اختياري است.

ادبيات، پيشکش به اهلاش، ببينم چه غلطي ميکنند؛ طرفه آنکه، اينروزها، خيليها بهمدد چيزهاي ديگري غير از متن، شدهاند نويسنده. پس گور پدر اين نوع از ادبيات.


توي تهران، کمکم حتي نميشود وبلاگ هم نوشت. بايد برويم سفر، برگرديم، و روز از نو ... نوشتن، تنها کارياست که در کنار سيصد و سي و پنج کار ديگر بلدم


.

    ارسال نظر ( 22 )!
موضوع : عشق خرکيتاريخ : 06 December 2007   شماره : 9

                   

                        

 

ببينم، مگه مجبوري به همه ابراز علاقه و عشق کني ؟

حالا هي بيا برو خودتو جر بده ابرو بردار آرايش کن خوشگل بشي .
آخرش من صدات مي کنم
و
يه عکس مونيکا بلوچي نشونت ميدم که ببيني بدون آرايش و با يه خروار زير ابرو چه قيافه اي داره تا از خودت نااميد بشي و قبول کني که بيريختي .
خوشگلي که زوري نيست ، هست ؟




Frozen inside without your touch
Without your love , darling
But even you are NOT the life among the death ...




سايه سياهي رو بخت شومش
ارکيده تنهاست زير هجومش
طوفان درد
پايون نداره ...

 

 

 

من يه ساديست به تمام معنا هستم . اينو دو سه روزه فهميدم .


به درک . اين همه خوردم حالا يه کمم بزنم . مگه چي مي شه ؟
Fuck off

 

سيب سرخي که تو دستام داشتمش خيلي زود پلاسيده شد ....
عيب نداره . من اصلا زياد از سيب سرخ خوشم نمياد . بيشتر سيب زرد دوست دارم !

 

 

همش فکر مي کردم با خودم رودرواسي و تعارف ندارم که ....
نه اخلاق درست حسابي دارم ، نه ريخت و قيافه درست و حسابي ، نه زبون شيرين ، نه رفتار خوب ، نه اجتماعي ام ، نه هيچي .... برج زهرمارم ، رفتارمم مزخرف و اعصاب خرد کنه ....
ولي خب ! شخصيتم يه لايه زيري جذاب و خوب داره که بالاخره يه الاغي عاشقش ميشه و به خاطرش از بقيه نکبتيام ميگذره ! ( حالا اين همه اعتماد بنفس از کجا اومد براي خودش معماييه ! )
حالا که خوب نگاه مي کنم
مي بينم به ! وضع لايه زيري از لايه رويي بدتر نباشه بهتر نيست !
بازم به خداييت شکر ..... لابد مي خواستي امتحان کني ببيني گهترين موجودي که مي توني خلق کني چه جورياست ... !

 

 

چند دفعه بايد بگم با بچه هاي استثنايي بايد مهربان بود ؟!

 

 

اينم لينک بلاگ 360 ام که خواسته بودين...

 

روز خوش..

 

 

 

    ارسال نظر ( 57 )!
موضوع : رفتن...تاريخ : 04 October 2007   شماره : 8

سطر به پايان مي رسد! نقطه اي پايان خط مي گذاري!
اينجا انتهاست! پايان است! همه چيز تمام است!
من نقطه اي در پايان خطم! تمام شده ام! انتها رسيده ام!
پس از هر خطي که پايان يافت خطي جديد آغاز مي گردد!
براي شروع خط جديدي نياز به تامل در واژهاست!
اين تامل ممکن است يک ثانيه/يک ساعت/يک سال/ يا يکصدسال
طول بکشد!!!
و واي به روزي که واژها گم شوند!
من واژهايم را گم کرده ام!
نميدانم آغاز سطر جديدم کي خواهد بود!!
اما ميدانم اينجا آخر سطر است!!
گم شده ام.........در ميان خويشتن!!
نمي دانم در کجايم!!
رهايم کنيد!!!
نياز دارم نباشم!
نياز دارم فاصله بگيرم!
نرويد!!! اما بگذاريد من بروم!!!
خسته گشته ام از خويش!
توان ايستادنم نيست!
تاب ماندنم نيست!
ره مرا ميخواند!
بايد رفت!
لحظه اي درنگ جايز نيست!
رهايي نزديک است!
بايد رفت!
بايد پرنده شد!
پرنده مرا مي خواند!
اينجا آخر سطر است!
بايد نقطه اي گذارد!
و براي شروع سطر جديد!
قدري تامل کرد!!!
نقطه را از من مگيريد!
ره مرا ميخواند!
بايد رفت!!
پرنده صدايم ميزند!!!
نقطه را بگذار!!
درنگ جايز نيست!!
بايد رفت.


    ارسال نظر ( 80 )!
موضوع : صداي شب...تاريخ : 10 September 2007   شماره : 7

صداي پاي شب مي آيد.

صدايي كه فرياد غريبانه ي سكوتش قلبم را به لرزه در مي آورد.

ماه كو؟؟؟ كو ستاره ي دل من؟؟؟ كو صداي آواز وجود من؟؟؟

آوازي كه سكوت اين شب ويرانه را مي شكست

سكوتي كه اكنون فرياد مي زند. فريادي گوش خراش...

صداي فرياد شب بلند تر شده. گويي شب در وجود من است؛ شايد هم وجود من در در شب.

هر چه كه هست؛

نويد به پايان رسيدن آغاز هاست. نويد نيامدن مكرر تو...

شب ديگر با من انس گرفته. در رگ هايش اشك من است كه جريان دارد.

ديگر جزيي از غربت بي صدايم شده...

و من خودم را در ميان سياهي شب گم كرده ام.

سكوتم؛ سكوت شب است. سكوتي كه مي ميرد و زنده مي شود.

سكوتي كه خون مرا بر غربت لحظه هاي اين ديار مي پاشد. خون سياه مرا... خون آلوده ي من به گناه... گناه از دست دادن تو...
دست هاي شب از خون سياه من رنگين شده.

از چنگال هايش خون من است كه مي چكد. دل بي پناه من در خون خودم مي غلتد. جيغ مي كشد و كمك مي خواهد. دست و پا مي زند و اسمت را صدا مي كند...

اما فقط شب است كه نظاره گر مردن دلم در امتداد غربت اين سرنوشت سياهست

 
    ارسال نظر ( 32 )!
موضوع : بي تو ؟...تاريخ : 25 August 2007   شماره : 6

مترسک ديده اي ما را ! مگر چوبم؟!

تـو بد تا کرده اي بـا قـلب محـجـوبم

تصــور کـرده بـودم بــي تــو مـيمـيرم

عجيب ست بي تو ام... بي تو ، ولي خوبم !


    ارسال نظر ( 96 )!
موضوع : خسته ام...تاريخ : 28 July 2007   شماره : 5

حال من بد نيست غم کم مي خورم
کم که نه! هر روز کم کم مي خورم


آب مي خواهم، سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند


خود نمي دانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي؟ آفتاب!!!!


خنجري بر قلب بيمارم زدند
بيگناهي بودم و دارم زدند


دشنه اي نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمي پشتم شکست



عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام


عشق اگر اينست مرتد مي شوم
خوب اگر اينست من بد مي شوم


بس کن اي دل نابساماني بس است
کافرم! ديگر مسلماني بس است


در ميان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلودهي مردم شدم


بعد از اين با بيکسي خو ميکنم
هر چه در دل داشتم رو ميکنم


نيستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست


بت پرستم، بت پرستي کار ماست
چشم مستي تحفهي بازار ماست


درد مي بارد چو لب تر ميکنم
طالعم شوم است باور ميکنم


من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟


قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم، گولم مزن!


من نميگويم که خاموشم مکن
من نميگويم فراموشم مکن


من نمي گويم که با من يار باش
من نمي گويم مرا غمخوار باش


من نمي گويم، دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است


روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش


آه! در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را خريداري نبود!!!


واي! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود


از درو ديوارتان خون مي چکد
خون من، فرهاد، مجنون مي چکد


خسته ام از قصه هاي شوم تان
خسته از همدردي مسموم تان


اينهمه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلي، کسي مجنون نشد


آسمان خالي شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان


کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام


عشق از من دور و پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود


گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود


هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!



هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!



هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت


چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست


گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفأل مي زنم



حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:


 "
ما زياران چشم ياري داشتــــيم
 
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم "




    ارسال نظر ( 8 )!
موضوع : -تاريخ : 18 June 2007   شماره : 4
  
   به من گفت بيا
   به من گفت بمان
   به من گفت بخند
   به من گفت بمير
  
   آمدم
   ماندم
   خنديدم
   مردم

    ارسال نظر ( 64 )!
موضوع : ليلي يا مجنون...تاريخ : 13 June 2007   شماره : 3

بسم الله


فكر ميكردم به ليلي

به راستي ليلي كيست؟

گاهي غايبش مي دانم گاهي حاضر

گاهي مجنونش هستم و گاهي شايد ليلايش

به گمانم همين جا بودم كه در انديشه اش گرفتار آمدم

آري در اين فكر بودم كه آيا او ليلي است و ما مجنون ؟

او ليلي است و من مجنون ؟

يا شايد ما هم ليلي باشيم و من نيز هم !

نميدانم

ندايي مي گفت : اگر تو ليلي باشي كيست مجنونت ؟

ندايي ديگر مي گفت : اين همه مجنون آن هم بي جنون

اولي گفت : مجنون به قدر ليلي است و تو چه قدري داري كه مجنونت داشته باشد ؟

دومي گفت : قدر من همان است كه اگر مجنون هم باشم به قدر ليلي هستم

و حال كه ليلي ام پس هم او مجنون من است كه هم سنگ من است .

اولي عقل بود و باز گفت : چه ابلهانه دم از ليلي بودن ميزني و مجنون نيستي ؟

دومي گفت : اين را بدان اگر مجنون نباشي ليلي نمي شوي

عقل گفت : تو كيستي كه اين چنين گستاخ پاسخم مي دهي

دومي گفت : در زبان نمي آيم كه در انديشي ام

عقل گفت : تو را نيز در غل خواهم كشيد

باز همان كه گمنام بود گفت : چگونه غل را در غل مي كشند ؟

عقل كه گويي دست و پايي مي زد گفت : با غلي بزرگتر

گمنام گفت : اگر غل را دربند كشي كه ديگر غل نيست ! هست ؟

باز عقل دست و پايي زد و گفت : من نيستم يا تو ؟

گفت : من كه هستم

عقل گفت : پس مي گويي من نيستم ؟

گمنام گفت : هستي اگر من نباشم و نيستي تا من هستم

عقل گفت : من و مي سالياني است عهدي داريم و به نوبت همگان را به غل مي كشيم

مگر نشنيدي چون حكم شود كه مست گيرند در شهر هر آنچه هست گيرند ؟

گمنام قهقه يي زد و گفت : من همانم ديگر همان كه همه را خواهد گرفت

ديگر كار عقل از دست و پا زدن گذشته بود جان كند و گفت : مرا هم خواهي گرفت ؟

گمنام گفت : اگر تو هم گمنام بودي هر نامداري را روزي در بند ميكردي

عقل گفت : جان بر لبم كردي بيا با هم عهدي ببنديم

گمانم گفت : عهد ؟ از تو به دور است سخن از شگفتي ها بگويي

عقل گفت : مي خواهم براي هميشه بمانم

گمنام گفت : نام داري و مي خواهي بماني ؟

عقل گفت : بي نام مي شوم اما مي خواهم بمانم

گمنام گفت : بي نامي هم خود نامي است

عقل گفت : نميدانم هر چه مي گويي همان مي شوم اما مي خواهم بمانم

بايد مي خنديد و خنديد و گفت : آن مي ماند كه آزاد است نه آن كه دربند است و در غل ميكند

عقل گفت : مگر نميبيني بندهايم گسسته

گفت : از اول هم بندي نبود تو در خيال خويش عقل بودي نه از براي مردمان

عقل گفت : نام از خيال مبر من را با او كاري نيست

گفت : پس بگويم توهّم ؟

عقل فرياد كشيد : نه من او را دشمن دارم

گفت : غل خوب است ؟

عقل گفت : داغم را تازه مي كني ؟

گفت : نه من داغ ها را مي برم

عقل گفت : به من هم كمك مي كني تا بمانم ؟

گفت : اگر نبودم نبودي ! هيچ مي دانستي ؟!

عقل گفت : اما من شنيده ام اول ما خلق الله العقل

خنديد و گفت : ما خلق الله اما من پيش از خلقت بودم

ديگر از پاي نشست و مبهوت ادامه داد : نمي خواهم كمكم كني فقط بگو تو كيستي

باز هم خنديد و گفت : ديگر نمي خواهي دربندم كشي؟

عقل گفت : به حال زارم رحم كن ! بگو كيستي ؟ حال عجيبي دارم

باز هم خنديد و گفت : نكند عاشقم شده اي ؟

خسته و از پاي نشسته كه بود ، شرمگين هم شد و گفت : آري

گفت : من هميشه اين چنين گمنام نبودم اما در اين شلوغي دنيا بهتر ديدم در گوشه ي غريبي بخزم

عقل به سختي گفت : ديگر سخني ندارم فقط تو بگو و من سراپا گوشم

گفت : من زميني نيستم تا در بند آيم ! من دليل خلقتم و نه مخلوق

من برق چشمان ليلي و سوز جان مجنونم

من چهره ي ليلي در آينه و در خود پيچيدگي مجنونم

من سكه بازار جهانم يك رويم ليلي و روي ديگرم مجنون

من صداي غرش خلقتم

غرشي كه سراسر تسليم بود و از سر شوق

شوق نپذيرفتن امانتي بزرگ و سر نهادن بر آستان دوست

غرشي كه ناله يي مستانه بود تا سركشي جهولانه

من همانجا بودم و مي ديدم

تنها جايي كه سركشي رهايي بود و گردن نهادن اسارت

تنها جايي كه نه گفتن راه بود و بلي گفتن چاه

راهْ راهِ خود بود و چاهْ چاهِ دنيا

و من ايستاده بودم و نظاره ميكردم

همه گفتند نه و آزاد شدند و انسان بلي گفت و اسير

بيچاره انسانها به تو دل خوش كرده بودند

در اين خيال بودند كه در بند تو آزاد خواهند بود

من آنجا بودم هم ميان آنها كه نه گفتند هم در بين انسانها كه بلي گفتند

آنها كه سر باز زدند مرا براي خويش بر گزيدند و به راه خويش رفتند

اما انسانها ديگر هميشه بر سر دو راهي من و تو ماندند

عده يي اسير تو كه بسيارند ، و عده يي هم اسير من كه بسيار كم اند

اما آنها اسير تو گشتند در حاليكه در چاه بودند و اينها اسير من شدند در حاليكه به راه آمدند

در چاه ماندگان اسيران تواند ؛ و رهايي ها اسير من

تو هستي مي دهي و من نيستي مي بخشم

اما ، پس از هستي نيستي خواهد بود و پس از نيستي نيز هستي

آري

نام من عشق است

عشق

عشق هستي به خدا باختن است

تا نيست شوي

بسوزي و بسازي تا ديگران هست شوند و شايد هم پس از آن نيست

عشق هم

سوختن توام با ساختن است

...

...

...

من متحير بودم از اين گفتگو و اين گفت و مگو

براستي من هم ليلي هستم ؟

براستي من ليلي نيستم و مجنونم ؟

و مبادا فقط يك انسانم

نمي دانم نمي دانم نمي دانم

...

وقتي نگاه كردم

عقل ديگر مرده بود و عشق هم فقط گريه ميكرد

...

و بخاطرم آمد

...

در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد

عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه اي كرد رخت ديد ملك عشق نداشت

عين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد